
سلام به دوستای دلم .امیدوارم که مثل همیشه خوب وخوش باشید.راجع به غیبت تقریبا یک ماهم باید بگم که ببخشید.تو این چند روزه گرفتار مسائل پیش وپا افتاده ی زندگی بودم به طوری که خیلی کم پیش می اومد که پشت سیستم بشینم.ولی ظاهرا در نبود من همسایه های نازنین من با حضور روشنشون نذاشتن که چراغ کلبه ی شبهای روشن خاموش بشه واین باعث خوشحالی من شد.تو این پست جدیدم خیلی دوست داشتم حال وهوای کلبه مو عوض کنم و یه خونه تکونی اساسی انجام بدم ولی نشد. نمی دونم چرا نتونستم؟

یک شب مانده به بهار تقویم ها تمام می شوند.چند روز چند تقویم را با نگاه تکراری ات تمام کرده ای ؟ تو نگهبان چند خاطره ی خاموشی؟ کدام امید را در لحظه های رفته جا گذاشتی؟ چند روز در پیله بودی و چند بار پروانه گی کردی؟ افسوس بس است.روزهای پرمعما در راهند.مگذار که افسوس بزرگ زندگی با قد کشیدنت کوچک شود.هیچ به بال یک پروانه خوب نگاه کرده ای ؟ نگو که زندگی بی تفاوتی در برابر تکرارهاست.هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه ببار ، آنقدر ببار که دوباره آبی وآفتابی شوی.زندگی تکرار آبی وآسمانی شدن هم هست.رنج ها نمی مانند .این تویی که از هیچ ونیامده تصویرهای غم انگیز می سازی. گرسنه با ابر پفی آسمان ، نیمروی خیالی درست می کند وعاشق نیمرخ یار را درهمان ابر می بیند.بامن از رویاهایت بگو .بگو کنار آمدن کدام آرزو چادر زده ای؟ تو از رفتن بارها بازگشته ای وهمیشه جاده ها وماشینها توراباخود برده اند.گاهی به علف های کنار جاده نگاه کن.روی آنها پابرهنه پا بگذار ونرمی وخنکی شان را درحالی که به آسمان آبی خیره می شوی خوب احساس کن. خنده ها رادرخیابان دیروز جا مگذار واز پشت پنجره ی باران خورده به ماه نگاه کن.شبی در تقویم هست که تو نمی دانی کدام شب است وآن شب آخرین شبی است که ماه ترا می بیند.وقت زیادی نداریم.مگذار بر معبد چشمهایت گرد خستگی بنشیند تا می توانی در باران به گل ها وچشم ها نگاه کن. وقتی باران شاعرانه ترین آهنگ دریایی اش را می نوازد لحظه های انتظار را به امید دیدار ترانه کن.باش ،در لحظه ها باش وتا می توانی زندگی کن.
افسون
خاطرم هست که من هم روزی ، دلبری داشتم اما حیف
دلبرم رفت دلم افسون شد ،سینه درحاله ای از افیون شد
خاطرم هست که درباغچه ای ، نسترن کاشته ام اماحیف
غنچه پژمردنهالم پوسید،نسترن صورت غم رابوسید
خاطرم هست که عاشق بودم، عاشقم بود نگار اماحیف
عشق گم شد پس پستوی زمان ،سرخ شد پرپرستوی جوان
خاطرم هست که دردفتر فال طالعم شوم نبود اما حیف
دل شیرین سهم فرهاد نبود ، مهر درطالع خرداد نبود
خاطرم هست که درخاطرمان کلبه ای بود ،صنم !اماحیف
کلبه ویران شد ازاندوه بهار، زردشدپیکر من برسردار
خاطرم هست که سودایی بود،سمنی بود وسری،اما حیف
حیف وصد حیف از آن آب روان، حیف از آن کلبه ی رویاییمان
خاطرم هست چه سان زیبا بود،درشراب،عکس نگاراماحیف
شیشه بشکست ونهان شد رخ یار عکس آن شد که بنا بود به بار
از کتاب لبخند پلاستیکی (فرشاد همتی)
روزی غمگین بودم ودراوج آفتاب وبی سایگی ، در پارک شهر قدم می زدم . چشمم به سایه ام افتاد ، شاد بود وخندان ! پرسیدم : چرا خوشحالی؟ مگر نمی بینی غمگینم؟ گفت: زندگی درمن وتو تقسیم می شود ، نمی شود که هر دو غمگین باشیم ! نتوانستم جوابی بیابم.حرکت را ادامه دادم به درخت پیری رسیدم که به جوانی تکیه داده بود واز من غمگین تر بود.چشمم به سایه اش افتاد ، شکسته بود .زود به سایه ام گفتم : چرا آنها هردو غمگینند؟ نگاهی به آن دو انداخت وگفت: گناه از جوان است ، درد دلش را در دلش نهان کرده است وسایه بدین شکسته است که نمی داند چرا صاحبش می گرید.ولی تو هرچه به دل داری ، یا به زبان می آوری ویا در دفتر خاطراتت می نویسی.هر کسی اگر بداند برای چه ناراحت است ممکن است اصلاٌ ناراحت نشود! راست می گفت .سرم را پایین انداختم و به خانه برگشتم واین خاطره را هم در دفتر خاطراتم نگاشتم.


جای خالی
همیشه یک چیزی کم می آوریم
همواره قدمی برای گذاشتن باقی می ماند
که قدمی بر داریم
همیشه کاملا نمی رسیم...
فقط فکر می کنیم که رسیده ایم
همیشه یک نفر هست
که خواهد آمد
که نمی شناسیم کیست
فقط حسشان می کنیم
در دلمان
همیشه جای خالی کسی
اذیتمان می کند.

گدای نور
پسرکی کاسه بدست
از خورشید ، نور گدایی می کرد
برای چشمان بی نور خواهرش
خورشید ، شرمساری اش را عرق ریخت
وپشت ابر پنهان شد
ابر نعره زد، باد زوزه کشید وآسمان گریست
پسرک در حضور باران
درکاسه ، چشمان خواهرش را دید
که هنوز نمی دیدند.

دوستی
بعد آن اتفاق
من ماندم و
دستهایی باز ،
چشمهایی مسدود،
پایی دل شکسته،
دلی پا شکسته ،
زبانی سبز،
سری سرخ،
و طرحی از لبخند تو!
گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد وگاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تورا ببینم .خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس روباهها را روی پیراهنم حس می کنم ودگمه ها را به رنگ جدایی می بینم وگاهی خوابهایم آنقدر آرام وشفافند که وقتی چشم می گشایم ، جای پای تو روی فرش راه می رود وکتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند.
یک روز آنقدر دور وناپیدایی که نشان تورااز هیچ کس نمی توانم بپرسم وروز دیگر آنقدر نزدیک وپیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم ، تورا می بینم .احساس می کنم همه قطارهای به سوی تو می آیند ، پرستوها برای تو آواز می خوانند وچراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.
نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود ومن چند بار دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد.آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟
گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه ی کوتاهی که در باران خواندی ، تنگ می شود و دوست دارم نام تورا بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم وگاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم ودر اتاقی از برف به خواب می روم.
گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم وبرای پروانه های خشک شده گریه کنم وگاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود وبوسه هایم را در دفترچه ی خاطراتم پنهان می کنم.
باورت میشه خیابونارو
،باورت میشه کوچه هارو
باورت میشه توی اون همه شلوغی
یکی برداره از ته قلبت غصه هارو
نمی دونم، شاید از من که می پرسی
آسمون خلوتم چرا انقد خالیه
باخودم می گم خوب، اینکه پرسیدن نداره!
عاشقی کارش همینه،دنیا کارش همه،اینه
دیشب شب تولد کی بوده اصلا
قاصدکی تو کوچمون نبوده اصلا!
شایدم یکی پرسیده از یه پرنده
از یه غنچه بی تجربه ،یه شکوفه اصلا
می دونی من همیشه به فکرت بودم
به تموم آسمونت قسم که بودم
یه عاشق آواره ی زیر بارون خیس شده
یه غریبه،آشنای دور و خاطره، والا که بودم
عزیزم تولد قشنگ توست امشب
شب فریاد تو از شدت بهت
باورت میشه اینا همش کاره عشقه
باورت میشه خلوتم پر سکوت وحرف عشقه
ناصر کلان
برای همه ی اونایی که این روزا تولدشونه(بخصوص برای ستاره آسمون امشب...) ، شبهای بهاری روشنی رو براشون می خوام...

دیدار
همه آن گله هایی که باید می کردم،اما نکردم
می دانم که روزی از این سکوت طولانی ام ،
برروی شاخه های شکننده ،چلچله ها غوغا می کنند
وسیب از شاخه ظریفش می افتد.
شاید شاخه هم دیگر تحمل سنگینی شیرینی سیب را ندارد
ومن دراندیشه نارنجی فصل،با دلی خالی از گذشته
سفرنامه فردایم را برایت مرور خواهم کرد .
فردایی که تو در آن حضور داری ،
فردایی که به یاد تو آغاز می شود
ودر هر سپیده دمش جویبار ذهنم به یاد تو فوران خواهد کرد .
چه ساده لوحانه هر شب به خود قولی می دهم
<<دیگر فردا مانند امروز نخواهد بود>>
اما اطمینان دارم ،میدانم که امشب نیز مانند شبهای دیگر
صبح خواهد شد وباز هم تکرار خواهد بود
تکرار تکرار ...

داشت آروم آروم بساط کارشو جمع می کرد ، خیلی شکسته وخسته به نظر می رسیـــــد، دستای زمختش حرفای نگفته زیاد داشتن ، اما ... هر کی بود رفت،تنها چیزی که یادمــــه،فقط اون قطره اشکی که موقــع زدن ویولونش از گوشه چشم داشت رو گـــونه هاش مــی لغزید. آسمون مثل صورت بچه زغال فروشی که تو رودخونه صورتشو شسته باشـــــــه، می درخشید، درخت صنوبر داشت ریششو شونه مــــــی زد، با اون زلف بلندش خیلی شبیــــه درویشا بود. داشتم به صدای صحبت در گوشی رودخونه با سنگها یواشکی گوش می کردم. انگار حرف مهمی می زدن. دیشب دختر همسایه کوچه بالایی به دنیا اومده ، آسمون اون کوچه یه جورایی پر ستاره تر از مال ما بود. مهتاب که قصد رفتن نداشت ، تصمیم گرفتم برم سر حوض ، تارسیدم سر حوض ، ماهی قرمز ازجفتش جدا شد، انگار نامحرم خلوت اونـــــــا زیر مهتاب اون شب بود. احساس تنهایی کردم ... آجرهای دیوار حیاط خونمون مثل چینهای روپیشونی پدربزرگم تو قاب عکس سالها بود کــــه همونطور آروم رو هم خوابیده بودن.صدایی از هم صحبتی برگای تازه وسبز شده باغچه بـــه گوش نمی رسید،تازه وقت زیاد داشتن واسه اینکه با هم آشنا بشن. دلم هوای یک کاسه آب خنک کرده .رو پشت بوم خونه دراز کشیده بودم ،نمی دونستم به چی فکر می کنم، فقط می دونستم که یه چیزی هست که نمی دونم ! دوست داشتم یه کاری بکنم... یه حرفی ،یه آشنایی ، می فهمی که ،... اون روز با دیدن اون مرد ، اون قطره اشک ، اون ویولن، اون شب ،اون احساس تنهایی ،... به یه چیزی رسیدم، اینکه واقعا یه چیزی بود که من نمی فهمیدم، مادر بزرگم می گفت: عشق تنها چاره وراهی دگر ... عشق واژه قشنگیه نه؟ عشق واژه خیلی قشنگیه .
(ناصر کلان)

نگفته بودم
پیش از خداحافظی
حافظه باران را مرور کنی ؟
و از میان تمام رویاهایش
سلام ها را بخاطر آوری
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند.
احساس می شوند.
می ترسند،
می ترسانند،
و حادثه
هیچ وقت خبرت نمی کنه؟!
حالا رفته ای و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابرها را ندارند
تشنه قطره ای سلامم
تا بار دیگر سبز شوم
یه خیابونه که خیلی وقته می شناسمش،
پراز تیره چراغ برقای که تا انتها مثه شمعهایی دور کیک تولد اون خیابون روشن هستند . تنهایی آروم آروم مثه یه بادکنک که از دسته کودک 4 ساله ای رها شده وتو آسمونا سرگردونه قدم می زنم . نمی دونم چی پوشیدم ، ریه هام پراز نفس بارونــه .
خیلی دلم هوای روزای کودکیم رو کرده، دوس داشتم بازم مثه اون روزا ساده بودم .به هر خنده ای می خندیدم وبه هرگریه ای ...
یادش بخیر ؟
گاهی وقتا با خودم حس می کنم اینجا جای من نیست.دلم می گیره ،وقتی تو نگاهای این آدما نگاه می کنم ، احساس می کنم هیچ کس رو نمی شناسم فقط بعضی وقتا نگاه دخترک گدایی که خیره شده به چشام منو غرق سکوتم می کنه مثه خاطره از ذهن لحظه می گذرم و توی مه زمان محو می شم.
گاهی وقتا زمستونا ،می رم بیرون، میگن سرده!! اما هیچ سرمایی بدتر از نگاه غریب آدما نیست. صداشونو نمی شنوم باخودم می گم عجب رمان بلندی ، قصه جالبی داره، زندگی با همه روشنایی وتاریکیش .
وقتی شبای پاییزی بارون داره ، انگاری چیزی تو وجودم هی داره تو گوش وروحم فریاد می کشه. چشام دنبال یه نگاه گرم می گرده.هرچند حسم میگه بی فایده است ، اما نه ، من مطمئنم که نگاهی هست،
تازه دارم به این باور میرسم که آره، من متعلق به یک شب بارونی ام که آسمونش نوک مدادی و خیابوناش پر از تیرچراغ برقایی که تا انتها مثه شمع دورکیک تولدروشنن .
پنجره نیمه بازم ،دوباره صدای بارونی آسمونو تو گوش روحم نجوا می کنه .انگاری باید برم بیرون،
میخواد بارون بیاد ...
نوشته شده توسط ناصر کلان
o دمادم در فقر واژه بسر می برم .
هرواژه را با تردید محض برزبان می آورم،
چون خوب می دانم که کافی نیست،
ناقص است.هیچ چیز کافی نیست.
حقیقیت چنان بیکران وواژگان چنان حقیر
o فیلسو ف نیستم .
همیشه مرا شاعر بخاطر بیاور .
زندگی را شاعرانه دیده ام ،
قصه ای پرشور
زندگی عاشقانه است، صورتی از خیال .
دوست دارم همه شما را خدایان والهه ها بخوانم
دوست دارم ذات حقیقی خود را آشکار کنید

o زیبایی پوچ است ،لذت پوچ است ، خنده پوچ است
تا می توانی از این پوچ ها گردآوری کن
مردم چیزهای عجیبی گردآوری می کنند .
تمبرهای پستی !!!
از پوچ ها مجموعه ای درست کن
وهرقدر بیشتر از این پوچ ها داشته باشی ،
ثروتمند تری

o آیا توجه کرده ای ؟
وقتی از ته دل می خندی
تا چند لحظه ای در حالت مکاشفه ای عمیق بسر می بری .
اندیشیدن متوقف می شود.
نه غیر ممکن است بخندی ودر عین حال بیندیشی .

o زندگی کن وبگذار هر ممکنی پیش بیاید
بخوان ،پایکوبی کن ، فریاد بزن ، گریه کن ، بخند ،
عشق بورز، مکاشفه کن ، بپیوند ،تنها بمان
به بازار شو وگاه در کوهسار بیتوته کن
زندگی کوتاه است ،
آن را سرشار بگذران تا آنجا که می توانی
وتلاش نکن که در برابر این نیاز مقاومت کنی .

o زندگی پدیده ای اسرارآمیز است،
وآری که خنده جزئی از آن وگریه نیز جزئی از آن است.
واقعا غمگین، بد نیست گهگاه غمگین باشی ،
غمین بودن زیبایی خود را داراست
فقط باید بیاموزی که از زیبایی غمین بودن لذت ببری
از سکوت آن، از ژرفای آن

o مرگ تنها بر مردگان آوار می شود.
تکرار می کنم: مرگ تنها بر مردگان آوار می شود
بر آنها که پیش از این مرده اند
مرگ تنها به سراغ ایشان خواهد رفت .
انسان واقعا زنده ، از مرگ می گذرد،
به ورای آن پرواز می کند
تیر مرگ می آید ،
اما به هدف اصابت نمی کند.

هرگز هیچ لحظه ای ،عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست .لحظه های بزرگ ،می آیند اما به گذشته نمی روند.هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند ،ما را درمیان می گیرند،اندکی نزد ما درنگ می کنند،اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند،واگر نداشته باشیم طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ ،واپس می نشینند.آنها در ظلمت تفاخر ما -که خود را مالک آن لحظه ها می دانیم – مومیایی نمی شوند،وهمچون سکه ای عتیقه در صندوقی کهنه و بد قفل نمی مانند. آنها عقب گرد می کنند ، شتابان ودر انتظار انسان لایق می مانند....
قدر لحظه های زندگی را بدانیم سال نو مبارک به امید روزهای خوش وپر از موفقیت .
من تنها هستم .اسباب بازی ها ،کتاب ها ،آدم ها وهمه مردم دنیا مرا برای لحظاتی سرگرم کردند تا گذر عمر را حس نکنم.
اما من یک مسافر تنهای زندگی هستم .مسافری که ناچار است از پشت شیشه قطار مرگ لحظه ها برای همه رهگذرانی که چشمش به آنها افتاده ویا ، دمی را با آنها گذرانده ، دستس تکان داده وبگذرد .
صحنه خداحافظی با همه عزیزانم دریک حرکت کند ، پیش چشمم می آید .
من باید صحنه های زندگی را ببینم وبگذرم وحتی خاطره درخت وماه را به فراموشی بسپارم .من باید بروم نه این که چون سهراب گفت که خدا برنامه زنگی من وتو را اینگونه نوشت که هر یک از ما در کنار هم اما تنها باید به مقصد برسیم
من باید به دستهایی اعتماد کنم که راه را نشانم می دهند وبه سرچشمه بازگردم ،آنجا که می گویند تنهایی وغم تمام می شود وشیرین ترین شعف در انتظارم است.


زندگی تبسم چشمان دخترک قالی بافی است ، وقتی با تمام وجود احساس می کند گره های زندگی آینده اش را می سازد.همان زندگی که سر انگشتان خونینش بهایش را خواهند پرداخت.